خیلی وقت بود آنتی هیستامین مصرف نکرده بودم،  یادم رفته بود که چطوری مخ آدم رو تعطیل میکنه . امروز وقتی از ترس عطسه و بهم زدن تمرکز دوستان یوگا کار  دوتا انتی هیستامین یه جا بالا انداختم تازه یادم اومدم چن سال پیشا که بدنم حساسیت میزد و همیشه سیتریزین به دست بودم چقد سختی میکشیدم !

  مثلا داشتم میرفتم خونه مون که مامانم ازم مراقبت کنه ، دو تا خیابون از خونه مون دور نشده بودم که دیدم  رسما دارم میرم تو در و دیوار ، هیچی دیگه دور زدم و  یه آهنگ شاد که مرده رو زنده میکنه گذاشتم و  خدا خدا میکردم سالم خودم و ماشینو برسونم خونه و هی به خودم میگفتم ببین تو میتونی ...  به خونه که رسیدم و پارک که کردم و درب پارکینگ که بسته شد یه خدا رو شکر گفتم و اومدم بالا !  و با همون لباسای بیرون و آرایش بیهوش شدم روی کاناپه تا خود هشت و نیم غروب .

چند لحظه بعد از اینکه خودمو بروی کاناپه پرتاب کردم صدای موبایلم رو شنیدم که زنگ میزنه ، مامانم رو تصور کردم که سوپ بار گذاشته و هویج و شلغم پوست کرده  منتظر منه و تلفن به دست دلش هزار راه رفته  اما قدرت نداشتم از جام بلند شم  و بگم که منتظرم نباش . زنگ زنگ زنگ پشت هم ، به تلفن خونه و گوشی خودم و  هچنان تلاشای من برای بلند شدن بی فایده ، احساس کردم ته یه چاه گیر افتادم و صدای تلفن  و مامانم و سوپ خوشمزه و همه چیزای خوب دنیا با من کیلومتر ها فاصله دارن و به تمام کسایی که اون بیرونن حسودیم میشه ، احساس کردم باطریم داره تموم میشه و هیچ شارجری نیس که خودم رو بهش وصل کنم ، ... توی خواب و بیداری و منگی و هشیاری با خودم فک کردم لحظه ی  مرگ هم باید همین شکلی باشه ، اتصال ها به این دنیا کمرنگ  و کمرنگ تر میشن و آدم همه ی صداها و رفت و آمد ها رو میشنوه  اما قدرتی نداره که به چیزی چنگ بزنه و یهو خواب میاد و آدم رو میبلعه و همه چی تموم میشه....

 

 

+ تــاریـخ سه شنبه چهاردهم بهمن 1393 ساعـت 0:23 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

شبای کلاس یوگا مث شبای اول مهر ذوق دارم . از شب قبل شلوار و تاپ و جوراب  و ملحفه  تا کرده توی ساک  ....  فک کنم تموم این سالایی که من هی کلاس یوگا میرفتم و بعدش نمیرفتم بخاطر این بوذ که گیر مربی های کار نابلد می افتادم که طوطی وار چیزایی که باید میگفتن رو میگفتن که تایم کلاس تموم شه ، تو مایه های همون رفع مسولیت ! اما بالاخره تونستم یکی رو پیدا کنم که انرجی رو منتقل میکنه و وقتی از در میام بیرون تازه اون حس مثبتی که دیگران یه عمر میگفتن بهشون دس میده رو احساس میکنم .  حالا فردا کلاس دارم و  مشکلم اینه که از شوشو گوگولی خود سرما خوردگی گرفته م و فردا وسط تنفس های عمیق تو اون سالن ساکت که مگس پر بزنه میشنویم قراره صدای فین فین من بپیچه....

 

شب بخیر ، میس سپتمبر مریض آرایش پاک نکرده ی صورت نشسته ی تو چرت !

 

 

+ تــاریـخ دوشنبه سیزدهم بهمن 1393 ساعـت 0:41 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

همین امروز صب که ناهارم آماده بود و اومدم یکم بیشتر بخوابم ، از ساعت 8 معده م شروع کرد چرخیدن دور سرم .. اول بهش محل ندادم ، خودمو بخواب زدم که هر چی هست خودش از رو بره و بذاره  بخوابم اما پرو تر ازین حرفا بود . حالت تهوع بدترین حس دنیاس ! یک اینکه معده ت سنگین میشه و تو نمیفهمی چی اذیتت کرده و تکلیفت مشخص نیس که بعد گلاب بروتون اون موضوع کذایی چی باید بخوری ، و دوم اینکه قبل اون موضوع کذایی هم یه جورایی بین اتاق و حموم و  توالت سرگردونی و نمیدونی باید تو تخت بمونی یهو سمت توالت بدویی یا تو خود حموم بشینی یا پشت درش بشینی ... خلاصه هر چی هس خیلی مزخرفه . .....

 

25 بهمن داره میرسه ، من و همسر مهربونم ( واقعا مهربونه خوب  وگرنه من خوشم نمیاد از صفات استفاده ی بی جا کنم )  25 بهمن هشت سال پیش این موقع همدیگه رو تو روز ولنتاین دیدیم و سال بعدش با هم دوست شدیم . هشت سال یه عمره ها ، نه ؟ بعضی وقتا یه کارایی میکنه مغزشو میخونم بعد بهم میگه تو منو از مادرمم بهتر میشناسی ... بعد ازم میپرسه اگه به هشت سال قبل برمیگشنیم بازم منو انتخاب میکردی .. جواب این سوال نسبت مستقیمی با مود من داره ، اگه از دستش عصبانی باشم میگم نه ، اگه اوضاع گل و بلبل و پروانه ای باشه میگم معلومه عزیزم آره اما خدا میدونه که هزار بارم برگردم به عقب بازم همین خردادیه مهربونه اجتماعی شاد شلخته دست و دل باز  رو انتخاب میکنم که همسر منه شهریوریه  آدم گریز وسواسی  مودی باشه تا وقتایی که از از دست خودم خسته میشم خودمو مچاله کنم توش و از  چشم های  خوش بین ش به دنیا بنگرم    با چه کلمه های زیبایی خودمو توصیف کردم واقعن، میرم یه وقت دیگه میام ، امروز مث اینکه با خودم چپ افتادم ...

 

 

+ تــاریـخ چهارشنبه هشتم بهمن 1393 ساعـت 16:3 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

برای بار  nام فیلم "نفس عمیق " رو تماشا کردم . یعنی چی که بازیگر نفش کامران واقعا فوت کرده  من تازه امسال این موضوعو فهمیدم  ..کامران شخصیت مورد علاقه من تو فیلمه ، اول فیلم وفتی استادش میخواد بهش کتاب بده برای خوندن و کامران میگه حسش نیس ، و سکانس بعدش که تو اتوبوس بی توجه به اعتراض ملت سیگارشو خاموش نمیکنه رو  خیلی دوس دارم ! اما نمیتونم درکش کنم که چرا زندگی امن و خونه ی گرم و نرمش و دانشگاهشو ول میکنه تا با منصور ول گردی کنه و موبایل و ماشین بدزده و ساندویچای آشغال بخوره و آخرشم تو اون مسافرخونه کثیف بمیره......    با کی لج میکنن که همچین کارایی میکن  آدم ها ؟....

 

 

 

+ تــاریـخ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ساعـت 9:38 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

آشتی کردیم . همون شب :دی

من باورم نمیشد که دوستام همون لحظه پستم رو بخونن ولی این اتفاق افتاد و مریم بانو جونم همون لحظه بعد خوندن پستم بهم مسج داد  و کلی حرفای قشنگ قشنگ زد و منم رفتم همسر عزیز تر از جانم رو بیدار کردم که بیاد شامش رو بخوره و گل و بلبل شد اوضاع

زندگی همینه دیگه ، یه روز حوصله داری ، یه روز نداری ، یه روز پروانه ها تو مغزت چرخ میزنن یه روزم هاپوی درون خودی نشون میده ، همه این روزا رو دارن ،..

 

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و نهم دی 1393 ساعـت 19:33 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------