همین امروز صب که ناهارم آماده بود و اومدم یکم بیشتر بخوابم ، از ساعت 8 معده م شروع کرد چرخیدن دور سرم .. اول بهش محل ندادم ، خودمو بخواب زدم که هر چی هست خودش از رو بره و بذاره  بخوابم اما پرو تر ازین حرفا بود . حالت تهوع بدترین حس دنیاس ! یک اینکه معده ت سنگین میشه و تو نمیفهمی چی اذیتت کرده و تکلیفت مشخص نیس که بعد گلاب بروتون اون موضوع کذایی چی باید بخوری ، و دوم اینکه قبل اون موضوع کذایی هم یه جورایی بین اتاق و حموم و  توالت سرگردونی و نمیدونی باید تو تخت بمونی یهو سمت توالت بدویی یا تو خود حموم بشینی یا پشت درش بشینی ... خلاصه هر چی هس خیلی مزخرفه . .....

 

25 بهمن داره میرسه ، من و همسر مهربونم ( واقعا مهربونه خوب  وگرنه من خوشم نمیاد از صفات استفاده ی بی جا کنم )  25 بهمن هشت سال پیش این موقع همدیگه رو تو روز ولنتاین دیدیم و سال بعدش با هم دوست شدیم . هشت سال یه عمره ها ، نه ؟ بعضی وقتا یه کارایی میکنه مغزشو میخونم بعد بهم میگه تو منو از مادرمم بهتر میشناسی ... بعد ازم میپرسه اگه به هشت سال قبل برمیگشنیم بازم منو انتخاب میکردی .. جواب این سوال نسبت مستقیمی با مود من داره ، اگه از دستش عصبانی باشم میگم نه ، اگه اوضاع گل و بلبل و پروانه ای باشه میگم معلومه عزیزم آره اما خدا میدونه که هزار بارم برگردم به عقب بازم همین خردادیه مهربونه اجتماعی شاد شلخته دست و دل باز  رو انتخاب میکنم که همسر منه شهریوریه  آدم گریز وسواسی  مودی باشه تا وقتایی که از از دست خودم خسته میشم خودمو مچاله کنم توش و از  چشم های  خوش بین ش به دنیا بنگرم    با چه کلمه های زیبایی خودمو توصیف کردم واقعن، میرم یه وقت دیگه میام ، امروز مث اینکه با خودم چپ افتادم ...

 

 

+ تــاریـخ چهارشنبه هشتم بهمن 1393 ساعـت 16:3 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

برای بار  nام فیلم "نفس عمیق " رو تماشا کردم . یعنی چی که بازیگر نفش کامران واقعا فوت کرده  من تازه امسال این موضوعو فهمیدم  ..کامران شخصیت مورد علاقه من تو فیلمه ، اول فیلم وفتی استادش میخواد بهش کتاب بده برای خوندن و کامران میگه حسش نیس ، و سکانس بعدش که تو اتوبوس بی توجه به اعتراض ملت سیگارشو خاموش نمیکنه رو  خیلی دوس دارم ! اما نمیتونم درکش کنم که چرا زندگی امن و خونه ی گرم و نرمش و دانشگاهشو ول میکنه تا با منصور ول گردی کنه و موبایل و ماشین بدزده و ساندویچای آشغال بخوره و آخرشم تو اون مسافرخونه کثیف بمیره......    با کی لج میکنن که همچین کارایی میکن  آدم ها ؟....

 

 

 

+ تــاریـخ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ساعـت 9:38 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

آشتی کردیم . همون شب :دی

من باورم نمیشد که دوستام همون لحظه پستم رو بخونن ولی این اتفاق افتاد و مریم بانو جونم همون لحظه بعد خوندن پستم بهم مسج داد  و کلی حرفای قشنگ قشنگ زد و منم رفتم همسر عزیز تر از جانم رو بیدار کردم که بیاد شامش رو بخوره و گل و بلبل شد اوضاع

زندگی همینه دیگه ، یه روز حوصله داری ، یه روز نداری ، یه روز پروانه ها تو مغزت چرخ میزنن یه روزم هاپوی درون خودی نشون میده ، همه این روزا رو دارن ،..

 

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و نهم دی 1393 ساعـت 19:33 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

تمام کارایی که وقتی دیگران دلشون میگیره بهشون میگم انجام بدن تا خوب شن امشب روی من اثر نکرد .

من عاشق بفرمایید شامم ، یوتوب رو باز کردم و چند قسمت پشت هم بفرمایید شام هم مال شبکه ی من و تو و هم ایرانیش رو تماشا کردم !   بیف استراگانف رامبد جوانو دلم خواست و گفتم آها الان با درست کردن یه چیز خوشمزه خوب میشم ، رفتم بساط  لازانیا رو چیدم روی میز و یکساعتی سرمو باهاش مشغول کردم ، حموم کردم ، چتری هامو که معضل شده خشک کردنشون اتو کشیدم که درست حسابی بمونن ( یکی نیس بگه سر پیری معرکه گیریت چی بود ) رفتم سر بالکن چن تا نفس عمیق و جانانه کشیدم ، یعنی همه ی اینکارا اصن هیچی به هیچی !

 

دیشب یه پنج شنبه ی عالی بود . برای اولین بار دونات درست کردم و از ذوقش که اونقدر خوب شد زنگ زدم به دوستامون که بیان با هم بخوریم و براشون دم نوشم گذاشتم . به اندازه ی یه شلف کابینت فقط علفیجات دم نوش دارم و  اون عطاری داخل بازار ماسوله  منو میبینه ناخوداگاه یاد به لیمو میفته و برام بیرون میاره . دوستام تو خونه ی من  دیگه به چای راضی نیستن و میان سرشونو میکنن توی کابینت و میگن ازین یا ازون برامون دم کن.. من خودم عاشق بابونه ام .. سلیقه ها متفاوته دیگه ولی امشب با این اعصابم  فقط گل گاو زبان جواب میده  احتمالا...

میگفتم با وجود تمام حس های خوبی که دیشب از خودمون و دوستامون و مهمونی مون  گرفتم بازم غروب جمعه تاثیر خودشو روم گذاشت و امروز دلم گرفته ! با شوشو گوگولی الکی دعوا کردم ، الهی براش بمیرم داشت انار دون میکرد یه دونه روی فرش افتاد برداشت خورد سر همین یک ساعت تمام ( مطمعنم چون حواسم به ساعت بود ) سرش غر زدم و ماجرا رو به چیزای بی ربط دیگه هم چسبوندم و سر چیزای قدیمی هم یکساعت دیگه غر زدم و طفلی  شام نخورده رفت خوابید .  دارم از عذاب وجدان میمیرم  چرا اینکارو کردم امشب آخه من . چرا بعضی وقتا انقد بد میشم انگاری که خودم نیستم یه هیولای درونه که یهو از خواب بیدار میشه و بجای من حرف میزنه  ، با اینکه میدونم کارم اشتباهه اما بازم غرورم اجازه نمیده برم آشتی کنم  . برم گل گاو زبونو بزنم به بدن که احتمالا امشب مهمون کاناپه ام به عنوان یک دختر قهر قهرو ...

 خدایا کمکم کن کسی که ار جونم بیشتر دوسش دارم رو اذیت نکنم ، تمام آرامشای دنیا رو برام بفرست ، دانش آموزام یکشنبه فاینال دارن و باید سوال در بیارم ،  فردا مهمونی مادر شوهرمه  و میخوام برای دوره ش کیک و دسر درست کنم  . مدت هاست منتظر این مهمونی بودم چون خیلی از معلم های دوران دبیرستان خودمم رو هم میبینم  و خوش میگذره .  دلم میخواد وفتی رفتم یه دختر خوش اخلاق باشم که دیگران ازم حس های مثبت بگیرن .. خدا جون منتظرم  

 

 

 

 

+ تــاریـخ جمعه بیست و ششم دی 1393 ساعـت 22:39 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

اگه برمیگشتم به گذشته و قرار میشد انتخاب کنم که کی باشم و تو زندگیم چیکار کنم آرزو میکنم که "آرمان "میشدم . اگه شبکه ی م *  ن * و ت* و  داشته باشین دیگه حدقل یه بار هم که شده باید برنامه ی سفر های آرمان رو دیده باشین . با یه کوله پشتی و یه دست لباس به تمام جاهای عجیب دنیا سر میزنه و یک هفته زندگی رو تو اون مکان تجربه میکنه .  برنامه ی این هفته ش  رفتن به قطب و زندگی با اسکیموها بود . سورتمه سواری رو یخ ، کلبه ها و لباس های سنگین و گنده شون و گله ی گوزن ها تمام چیزهایی که برای من فقط تو فیلم ها دیدنشون امکان پذیره و اون همه ی اینا به اضافه ی کلی چیز دیگه رو که من و خیلی های مث من آرزومونه از نزدیک دیده و یه روز اگه به گذشته ش نگاه کنه میتونه واقعا ادعا کنه که زندگی کرده و قبل اینکه این سیاره رو ترک کنه خیلی خوب شناخته تش !

این زندگی که نمیشه اما توی زندگیه بعدی اگه واقعیت داشته باشه ماجراجو میشم . این سبک زندگی که الان ما آدما داریم انجام میدیم رو تجربه کردم و احساس میکنم 60 70 سال هی خوابیدن و سر کار رفتن و بچه بزرگ کردن و شام و ناهار و صبحونه خوردن عمر هدر دادنی بیش نیس و در واقع بیشتر اسمش روز گذرونیه تا زندگی ....  همسرم بهم میگه بعد از ازدواج با تو خیلی چیزهایی رو دیدم که اگه باهات آشنا نمیشدم شانس دیدنشون رو نداشتم  و همین حالاشم برای خودت ماجراجویی هستی . وسط گرمای تابستون که اکثر آدم ها از هواپیما برای رفت و آمداشون استفاده میکنن با ماشین خودمون برداشتمش و  به ارمنستان رفتیم .  از خیلی جاها که  قبلا ندیده بودیمشون رد شدیم .وسط ماه رمضون توی جلفا ناهار خوردیم و توی صرافی هاش پول چنج کردیم .  کنار رود ارس پیاده شدیم  و جایی که صمد بهرنگی غرق شده بود رو نگاه کردیم .  روی مرز ایران راه رفتیم و نیمه شب  وسط خطی که ایران و کشور همسایه رو جدا میکرد نشستیم و به هم گفتیم که ما الان روی لبه  ی گوش گربه (نقشه ی ایران ) هستیم و خندیدیم  و  عکس انداختیم . توی تراس  یه مسافرخونه ی عجیب روستایی که پاتوق راننده ها و زنای مرموز بود شام خوردیم و بعد دیدن یه عالم شهرای کوچیک و بامزه و خرید کردن از فروشگاهاشون  به ایروان رسیدیم  ! ( رفتنی روز بود و برگشتنی شب ) دو تا ماشین بودیم و روزی که برگشتیم ایران همه شون قسم میخوردن بهترین خاطره های این سفر به مسیری بود که ازش رد شدیم و اگه هوایی میرفتیم جز چن تا خاطره ی خشک و خالی که همه از ایروان دارن چیز دیگه ای نصیبمون نمیشد .  مشابه همین سفر رو اسفند پارسال هم تجربه کردیم  . سالگرد عقدمون بود و  ماشین رو برداشتیم با یه نقشه از شمال کشور راه افتادیم سمت جنوب ایران . مقصد مون بندرعباس بود ! توی بندرعباس فامیل داشتیم و مادر شوهرم اینا بادوم و زیتون و کلوچه خریدن و  دادن دستمون و  ما حرکت کردیم . میخواستیم با لنج به قشم بریم و جزیره هایی که من فقط قبلا تو فیلم ها دیده بودم رو از  نزدیک ببینیم و ازشون یادگاری جمع کنیم برای کلکسیون ماجراجویی من اما متاسفانه بندرعباس بارون شدید گرفت و ما شیراز متوقف شدیم و روزای خیلی قشنگی رو اونجا با هم گذروندیم .یک شب توی نطنز خوابیدیم ، با بدبختی دنبال یه پیتزا فروشیه تمیز گشتیم و آخرش مجبور شدیم کباب بخریم . تو مشهد اردهال سر مزار سهراب نشستیم و من تو ستاره بارون کاشان ستاره هامو پیدا کردم و کلی آواز خوندم . توی محوطه  ی مسجد امام اصفهان ساعت دو نیمه شب اسفند ماه در حالی که بید بید میلرزیدیم قدم زدیم و برای اولین بار خلوت و بدون مسافر یه دل سیر نگاهش کردیم . رو دیواره ی چهلستون پاهامون رو به پایین اویزون کردیم و به گیتار زدن و خوندن چند تا جوون گوش دادیم ، ساندویچی ارابو رفتیم و  خاطرهایی که از خاطره های سفر های قبلی اصفهانمون متفاوت بودن ساختیم و شب آخری که به ر*ش*ت میرسیدیم تو یه جاده ای به اسم بویین زهرا که هیچ آبادی و مغازه  و مسافر خونه ای نداشت کنار حدود پنجاه تا کامیون دیگه که میخواستن بخوابن و کنارشون شبیه ماشینای اسباب بازی به نظر میرسیدیم   پارک کردیم و باهاشون چایی خوردیم و حرف زدیم ..

قاطی کیف های فیلم همسر گوگولی منم یه کیف جداگونه مربوط به انیمیشن دارم . هرکدومشون رو صدباره دیدم و  همسرم همشونو حفظه .  بهم میگه تو الی (کارتون آپ اون دختره ) هستی و منم شوهرش  که اوایل به کارهای الی عادت نداشت و  عوض اینکه به خونه مون بادکنک وصل کنم به ماشینم وصل میکنم و هر سال تو رو جاهایی میبرم که ندیده باشی ... هر وقت که اینو میگه یاد مردن الی و جدا شدن اون دو تا از هم میفتم و غصه م میگیره اما اینش حالم رو خوب میکنه وقتی میبینم که حالا از من مشتاق تره و  ازم میپرسه که امسال اسفند کدوم وری بریم

 

 

 

 

+ تــاریـخ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ساعـت 16:47 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------