ساعت12 و 40 دقیقه ی نیمه شب  تو اتاق خواب خودمون ، من تو خواب ناز و همسر تو پذیرایی مشغول دیدن 90.   توی خواب و بیداری شنیدم که دوید سمت اتاق . فکر کردم دارم خواب میبینم اما خواب نبود و شنیدم که گفت از طبقه ی بالا صدای جیغ میاد .  من و ذهن نیمه هوشیارم اما بدون اینکه بپرسیم چرا و چه شده و چطور شده  تنها کاری که کردیم این بود که بدویم سمت اون یکی  اتاق خواب دنبال یه شلوار  آبرومند و یک  موبایل تا شلوارک خونه ای بر تن و بی  وسیله ی ارتباطی در دست از آتش سوزی فرار نکنیم !

 

وقتی اول راهنمایی بودم یک شب مادرم از خواب بیدارم کرد و گفت پاشو. خونه ی عموت آتیش گرفته  و بابات به همراه داییت به اونجا رفته. بعدش هم گفت ناراحت نشیا دخترعموت  توی آتیش  مرده !   من اولش فکر میکردم که اشتباه میشنوم . از جام بلند شدم و یه دور توی خونه زدم . بابام واقعا نبود و مادرم از بغل تلفن جم نمیخورد.

ماجرایی که 16 سال پیش یک شب برای من و خانواده ی من اتفاق افتاد به ظاهر از یادها رفته ،  عموم و زن عموم  همون موقع ازونجا رفتن  و زمین خونه رو اهدا کردن چون دیگه نمیخواستن چشمشون بهش بیفته و  ما هم  عکس های دختر عموم "نازنین " رو توی آلبوم برعکس کردیم تا هر بار داغمون از نو تازه نشه اما حالا بعد از  مدت ها تو 27 سالگی وقتی هر جیغ و فریاد نیم شبی من رو تا خود اون شب لعنتی میبره ، وقتی هر وقت که کسی در خواب تکانم میده احساس میکنم قراره دختر عموی عزیزم با موی بافته اش  همراه با خانه شان در شعله های آتش فرو بره ،   میفهمم که  فوبیای آتش  و آتش سوزی  رهایم نکرده و ازینکه طلسم اون شب شوم هنوز در من باطل نشده دلم میگیره  !  شاید تقصیر مادرم بود که منو به اون شکل بیدار کرد .... نه تقصیر مادرم نبود ،مگر نه اینکه میگن آخرین روز از هر ماه و فصل و سال رو با احتیاط  و صدقه  بگذرانید تا خطر از سرتون بگذره ،  من  حدس میزنم زیر سر آخرین روز بود ...  آخرین روز از آن پاییز لعنتی

هرشب خواب می بینم

                 سقوط می کنم از یک آسمانخراش

و تو از لبه آن

                 خم می شوی و

                                   دستم را می گیری

سقوط می کنم هرشب

                          از بام شب

و اگر تو نباشی               

                 که دستم را بگیری

بدون شک

           صبحگاه

                    جنازه ام را

                                در اعماق دره ها پیدا می کنند...

 

 

 

 

 

+ تــاریـخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ساعـت 0:57 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تابستونی که دو بار  خواننده ی محبوبت رو از نزدیک ببینی و  به عشق خودش و آهنگاش  سالن رو روی سرت  بذاری  بی شک یکی از بهترین  تابستوناس .

 

 این جا مینویسم تا  یادم بمونه مرتضی پاشایی امشب  13 مرداد 1393 برای دومین بار در این تابستان  تو " ر*ش*ت"  کنسرت داره و من و شین ذوق زده  ،  برای دومین بار بلیط هامون  رو  ساعتی هزار بار از کیف مون در میاریم و چک میکنیم و  دوباره میذاریم داخل   و از تصور اینکه فردا بابت همراهی و همخوانی   صمیمانه مون با ایشون  :دی   چه صدای گرفته و خروسک طوری  پیدا میکنیم  ریسه میریم ..

 

توی زندگی  و روی سیا ره ای که ما زندگی میکنیم  مشکلات زیادی وجود داره  که بیماری فقط ی یک نمونه از  اونها   و شاید بدترین نوعش  باشه  . من اما این شب ها و روز ها و دقیقه هایی رو که ورود  بدبختی  به داخلش ممنوع هست  و مشکلات به در بسته میخورن  رو دوس دارم و  عاشق اینم  جز اون موج مثبتی باشم که به منظور دهن کجی به مشکلات دور هم جمع شدن و امیدوارن که  دعاها و انرجی مثبت شون به گوش کائنات برسه. که  مطمئنم میرسه....

 

 

 پ ن : من یه عالمهههههه نظر تایید نشده دارم . ببخشید که انقد بی معرفت و بدم  . ببخشید که میام و بعد دیگه اصلا خبری ازم نمیشه . آی دی های اینستاگرامتون رو واسم بذارین چون من از فیس بوک رفتم و دیگه نمیتونم اونجا باهاتون در ارتباط باشم  . یه عالمه عشق و بوس و آرزوی سلامتی و خوشی برای تمام چشم هایی که اینجا رو میخونن :*

 

 

+ تــاریـخ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ساعـت 18:9 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام بچه ها !

من بالاخره آیلس دادم !

اونم دقیقا زمانی که زبانو کلا ول کرده بودم و آمادگی نداشتم !

امروز دیدم اینجا کلی خاک گرفته دلم نیومد چهار کلمه ننویسم شاید بازم اومدم

شاید تا نتیجه ی آیلس رو نیومده چیزی ننویسم

نمیدونم

:(

ولی میام

 

+ تــاریـخ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ساعـت 20:9 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من اومدم

کسی هست ؟ کسی نیست ؟ برم ، بمونم ، چیکار کنم  :دی

+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ساعـت 19:25 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تا اینجاش که امروز روز من نبود.اول که رفتم باشگاه یهو دیدم ای داد بیداد!  موقع حاضر شدن همینطور بی حوصله شال انداخته بودم  روی موهای باز و نه کلیپسی نه کش مویی چیزی  . هیچی دیگه تموم مدت رو تردمیل با یک دست یه وری موهامو نگه داشته بودم که پخش نشه رو گردنم هلاکم کنه . بعدشم رفتم پرس سینه استفاده کنم دستگاه واسم سنگین بود اومدم وزنشو تنظیم کنم که دست چپم موند زیر میله  و تمام وزنه ها فرود اومدن انگشتام . انقد این اتفاق سریع و وحشتناک افتاد که با اینکه بعد دو ساعت  انگشتم  داغه و باد کرده و  ناخنم بنفش شده ، همین که خورد یا فلج نشده خدا رو شکر میکنم .

خلاصه که  گذاشتنش لای کیسه ی یخ و من با چشای قرمز و آرایش پخش شده و  ورزش نکرده اومدم خونه  . از لج نسکافه درست کردم یا یه عالم بیسکوییت پتی بور خوردم و الانم  یه دستی  بخشه خونه تکونی رو از اتاق خودم و کشو های لباسم شروع کردم و همزمان هم واسه خودم Modern family گذاشتم پخش بشه  تا یکم حال و هوام عوض شه و  ماجرای انگشتم کمی یادم بره .

اینم ناخن شکسته م





خدافظ دوس جونیا  :(

+ تــاریـخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ساعـت 19:28 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اومدم ، اومدم !

با سورپرایز اومدم ! عکس دارم ، دعوام نکنین ،  دعوا کنین حق دارین.الان توضیح میدم :)

این دو هفته ازون دو هفته هایی بود که  هزار و یک چیز مزید بر علت میشن  لپ تاپ یک هفته گوشه ی خونه بیفته و  آدم  حتی درشو  مگر برای کارای ضرروری باز نکنه.  این دقیقا ماجرای من بود ! دقیقا ماجرای من با هزار تا علت سرشلوغی هم خوب هم بد.

علت بدش رفت و آمد های پشت هم من به دانشگاه شاید باشه .  وقتی با همسری دو تایی میریم چون با ماشین خودمون هستیم شلوارای نرم میپوشم و پاهامو جمع میکنم رو صندلی میشینم بی هیچ کفش و کتونی  برا همین  دانشگاه رفتن های یک روزه با  سمند های جاده ای بدترین قسمت زندگیه من بوده و  هستن چون بخاطر پوشیدن طولانی شلوار جین و کتونی پوست پاهام حساسیت پیدا میکنه دونه میزنه ، پشت بندش هم آنتی هیستامین و پشت بندش گیج و منگ بودن تا غروب روز بعد و به این ترتیب در نظر بگیرین که بعد اون ماجرا که با شوهرم رفتیم و برگشتیم و کار پروپوزالم حل نشد  ،  سه بار دیگه ش  خودم تنهایی مجبور شدم بیام و برم  ، هی بیام هی برم  تا بتونم با استادی که ایمیل جواب نمیده دو دیقه فقط حرف بزنم خیلی بهم بد گذشت  اصن خیلی  :(

و علت های خوبش تولد خواهر جانمان و یه اتفاق فوق العاده عالی از نظر شغلی برای همسرم بود که  جفتشون مراسم بودن و هی خرید و آرایشگاه  و همه چی قاطی پاتی بود . خدا کنه همه همیشه  دست به هر کاری میزنن عالی باشه براشون  همسر عزیزم هم همینطور  و حالا که اینجام یه سرس عکس که تو این مدت داخل گوشیم جمع شده بود رو میذارم. امید است که غیبت طولانیم جبران شه .


عکس ها به ترتیب زمانی


 وقتی من و دوست عزیز دل و خوشگلم میریم ویونا و برا اولین بار همدیگه رو میبینیم .  ازین خوشمزه ها میخوریم و از هر دری حرف میزنیم انگار هزار ساله همو میشناسیم . آخ دلم باز خواس .  از بین دوستا  هیچی دوست وبلاگی و  از بین  اسنک ها هیچی اسنک ویونا نمیشه.


 وقتی من و دوست جانم "شادی " یا همون شودی خودم  که  همه میدونن کدوم شادیه اما الان ادرس وبلاگش رو بذارم جیغ میکشه چون با اسم مستعار مینویسه میریم بیرون  و ازینا سفارش میدیم اما انقدددددددددددددد حرف واسه گفتن هست بین ما دو تا که هم بستنی شادی هم من جفتشون آب میشه و وا میره . وقتی ما  شب و روز تو وایبر در تماسیم فکرشو بکنین رو در رو چقد حرف واسه گفتن داشتیم چقدم جای دوستای وبلاگی گل و مهربون مشترکمون رو خالی کردیم . سفارش ها به ترتیب اولی مال شادی دومی مال من




وقتی شادی جونم واسم گل ولنتاین میده و شب تو مسیر برگشت بوی گل مریم با هوای شمال مخلوط میشه و تو بینی من میپیچه و چشام قلب قلبی میشه و تو دلم میگم اگه وبلاگم نبود یعنی من این آدمها رو ، این دوست ها رو هیچ وقت پیدا نمیکردم ؟؟؟؟


" پروست خوانی " برای وقتایی که سه ساعت پشت در استاد منتظر میشینم و زیر صندلیم  علف در میاد .


وقتی استادم دیر میکنه و تو این فاصله میرم میلاد نور هی پای استند گوشواره های دست ساز می ایستم و هی آرزو میکنم کاش همه شون مال خودم بود. خدایا این چه زندگیه که بین این همه   فقط باید یدونه انتخاب کنیم  :(

وقتی ناخونامو برای مراسمی که به مناسبت روز وکیل با همسرم دعوت هستم درست میکنم و همه تلاشمو میکنم رسمی باشه :/

وقتی همسرم وقت میکنه یه عصر کارو تعطیل کنه و ذوق زده میبرمش کافی شاپ و هی بهش غر میزنم بازی نکنه ولی در عین حال میدونم که bubble shoot چه بلای خانومان سوزیه  و تو دلم بهش حق میدم.



 من  و کیک تولد خواهرم که در اصل تولدش 4 اسفند هست ولی دیشب برگزار کردیم . این کیک رو  دوستش درست کرده و خونگی بود   و بی نهایت خوش مزه  و در کمال عذاب وجدان باب جان رو زدیم با چاقو تکه پاره کردیم

بیچاره باب
:(


 تا اونجایی که تونستم آپلود کردم دوست جون ها دیگه چشمم خسته شده . ولی خب  حقیقت تلخ برای شما اینه که من تو فاصله ی آپ کردن چای با دارچین و هل دم کردم و بعد تموم کردن این پست میخوام یه بخش دیگه ای از  این کیک که تو یخچالمه رو باهاش بخورم  ( چقد بدجنسم آخهههههه )   و حقیقت تلخ تر برای خودم اینه که فردا میرم باشگاه میبینم باز ازون روزی که مربی وزنم رو تو دفترچه م یادداشت کرد اضافه کردم و هی زمان تردمیل رو زیاد میکنم و عرق ریزان به خودم فحش میدم . آقا تو رو خدا  شما که عکسای منو میبینین اگه چاق شدم بهم تذکر بدین من خودم هر روز خودم رو تو اینه میبینم نمیفهمم مامانم و خواهرم و همسرم هم همینطور :دی

در ضمن تابلوئه که من بیشتر عکسا رو از اینستگرام خودم دزدیدم ؟ د دیگه ببخشید بابت تکراری بودن.  میبوسمتون و آخر هفته ی عالی و هفته ی عالی تری داشته باشین 



+ تــاریـخ جمعه نهم اسفند 1392 ساعـت 18:16 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


رفتم حموم و گفتم تو فرصتی که حوله تنمه و عینه جوجه های خیس منتظرم آب  موهام کمی گرفته شه اینجا رو باز کنم و به آپم  :دی  اما نمیدونم چی شد که رفتم فیس بوک و 20 دقیقه همون تو گیر کردم و الانم از شدت عذاب وجدان دارم چهار کلمه اینجا مینویسم .

از یه طرف استادم جواب ایمیلم رو نمیده . از یه طرف یه قطعه از ماشین مشکل پیدا کرده که  نمایندگی اینجا تا سفارش بگیره و بیاره یک هفته طول میشه  و از یه طرفم دلم گرفته و به جاده و آهنگ  احتیاج دارم . دیگه همه چی دست به دست هم داد که  تصمیم بگیریم امشب راه بیفتیم بیایم  بدون مقدمه و نه وقت کردم چیزی درست کنم تو راه با چایی بخوریم نه واسه شام امشب ساندویچ بگیرم  . فقط امیدوارم فامیلمون یادش بمونه بره زودتر پکیج رو راه بندازه  وگرنه تصور کنین خونه ای که کسی توش زندگی نمیکنه و توش آشپزی هم نمیشه و وسیله های گرمایشی هم همه خاموشن الان چه یخبندانیه  ، آدم تو کارتون بخوابه بهتره تا بره داخلش :(   خلاصه این بود از گزارش وسط هفته ای کسی که تا جمعه دیگه آپ نمیکنه و الان که در لپ تاپو بست باید ماشین لباسشویی رو روشن کنه ، موهاشو خشک کنه ، آهنگای داخل فلش رو آپدیت کنه ، لباس جمع کنه و لاک... نه لاک رو دیگه امشب رسیدم میزنم مطمئنا وقت نمیکنم  فقط بگو مرض داشتی زودتر لاک نازنینت رو پاک کردی ؟؟ :(

به خدا میسپارمتون تا وقتی که برگردم .

روزای خوبی داشته باشین



+ تــاریـخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ساعـت 17:13 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------