من یه تمرینی رو شروع کنم و بر اساس اون تمرین از فردا به مدت صد روز باید کارایی که در طول روز انجام دادم رو هنگام خواب جایی بنویسم ! اول میخواستم اینکارو  تو  note گوشی انجام بدم اما یادم اومد که یه وبلاگی دارم و میشه این کارو اونجا انجام داد اما بعد دوباره به ذهنم رسید که شاید همه حوصله نداشته باشن یه مشت روزانه متعلق به کسی دیگه رو بخونن اما  بعد ترش دوباره  به این نتیجه رسیدم که  بعد این همه مدت مداوم ننوشتن کسی که اینجا رو باز میکنه از روی دوستی و علاقه سر زده و اجباری در کار نیست . این خیلی بده که من میخوام از فردا شروع کنم به نوشتن ولی 1359 تا  کامنت تایید نشده تو قسمت پنل  وبلاگم دارم . هر وقت که شروع کردم به جواب دادن و تایید کردن وسطاش  خسته میشم و اینجا رو میبندم از طرفی دوس ندارم  یه عده دوستام  بیان کامنتشون ببینن و یه عده نه ! برای اینکه مطمئن شین بهونه نمیارم فردا از تعداد نظرات تایید نشده عکس میذارم توی پستم که ببینین من چطور بین 1359 تا کامنت گیر کردم و نه راه پس دارم نه راه پیش  :دی

تند تند آپ شدن این وبلاگ به این معنی نیس که همه مجبورن به خوندنش ! من یه  لیست  کار عقب افتاده دارم که برام مث غورباقه هستن . غورباقه ای که باید قورتش داد و نمیرم سمت ش.  کارای عقب افتاده حتمن نباید شق القمر باشن  . این لیست برای هر کس خیلی خصوصیه و خوندن یه کتاب 50 صفحه ای که گوشه ی کتابخونه افتاده  هم میتونه جز هدف ها باشه .  پایان نامه جان هم  که پاییز نوبت دفاع دارم و هنوز یک فصلش مونده هم میتونه جزش باشه  (گریهههههه ) . میبینمتون فردا شب 

 

 

+ تــاریـخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ساعـت 21:49 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ساعت12 و 40 دقیقه ی نیمه شب  تو اتاق خواب خودمون ، من تو خواب ناز و همسر تو پذیرایی مشغول دیدن 90.   توی خواب و بیداری شنیدم که دوید سمت اتاق . فکر کردم دارم خواب میبینم اما خواب نبود و شنیدم که گفت از طبقه ی بالا صدای جیغ میاد .  من و ذهن نیمه هوشیارم اما بدون اینکه بپرسیم چرا و چه شده و چطور شده  تنها کاری که کردیم این بود که بدویم سمت اون یکی  اتاق خواب دنبال یه شلوار  آبرومند و یک  موبایل تا شلوارک خونه ای بر تن و بی  وسیله ی ارتباطی در دست از آتش سوزی فرار نکنیم !

 

وقتی اول راهنمایی بودم یک شب مادرم از خواب بیدارم کرد و گفت پاشو. خونه ی عموت آتیش گرفته  و بابات به همراه داییت به اونجا رفته. بعدش هم گفت ناراحت نشیا دخترعموت  توی آتیش  مرده !   من اولش فکر میکردم که اشتباه میشنوم . از جام بلند شدم و یه دور توی خونه زدم . بابام واقعا نبود و مادرم از بغل تلفن جم نمیخورد.

ماجرایی که 16 سال پیش یک شب برای من و خانواده ی من اتفاق افتاد به ظاهر از یادها رفته ،  عموم و زن عموم  همون موقع ازونجا رفتن  و زمین خونه رو اهدا کردن چون دیگه نمیخواستن چشمشون بهش بیفته و  ما هم  عکس های دختر عموم "نازنین " رو توی آلبوم برعکس کردیم تا هر بار داغمون از نو تازه نشه اما حالا بعد از  مدت ها تو 27 سالگی وقتی هر جیغ و فریاد نیم شبی من رو تا خود اون شب لعنتی میبره ، وقتی هر وقت که کسی در خواب تکانم میده احساس میکنم قراره دختر عموی عزیزم با موی بافته اش  همراه با خانه شان در شعله های آتش فرو بره ،   میفهمم که  فوبیای آتش  و آتش سوزی  رهایم نکرده و ازینکه طلسم اون شب شوم هنوز در من باطل نشده دلم میگیره  !  شاید تقصیر مادرم بود که منو به اون شکل بیدار کرد .... نه تقصیر مادرم نبود ،مگر نه اینکه میگن آخرین روز از هر ماه و فصل و سال رو با احتیاط  و صدقه  بگذرانید تا خطر از سرتون بگذره ،  من  حدس میزنم زیر سر آخرین روز بود ...  آخرین روز از آن پاییز لعنتی

هرشب خواب می بینم

                 سقوط می کنم از یک آسمانخراش

و تو از لبه آن

                 خم می شوی و

                                   دستم را می گیری

سقوط می کنم هرشب

                          از بام شب

و اگر تو نباشی               

                 که دستم را بگیری

بدون شک

           صبحگاه

                    جنازه ام را

                                در اعماق دره ها پیدا می کنند...

 

 

 

 

 

+ تــاریـخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ساعـت 0:57 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تابستونی که دو بار  خواننده ی محبوبت رو از نزدیک ببینی و  به عشق خودش و آهنگاش  سالن رو روی سرت  بذاری  بی شک یکی از بهترین  تابستوناس .

 

 این جا مینویسم تا  یادم بمونه مرتضی پاشایی امشب  13 مرداد 1393 برای دومین بار در این تابستان  تو " ر*ش*ت"  کنسرت داره و من و شین ذوق زده  ،  برای دومین بار بلیط هامون  رو  ساعتی هزار بار از کیف مون در میاریم و چک میکنیم و  دوباره میذاریم داخل   و از تصور اینکه فردا بابت همراهی و همخوانی   صمیمانه مون با ایشون  :دی   چه صدای گرفته و خروسک طوری  پیدا میکنیم  ریسه میریم ..

 

توی زندگی  و روی سیا ره ای که ما زندگی میکنیم  مشکلات زیادی وجود داره  که بیماری فقط ی یک نمونه از  اونها   و شاید بدترین نوعش  باشه  . من اما این شب ها و روز ها و دقیقه هایی رو که ورود  بدبختی  به داخلش ممنوع هست  و مشکلات به در بسته میخورن  رو دوس دارم و  عاشق اینم  جز اون موج مثبتی باشم که به منظور دهن کجی به مشکلات دور هم جمع شدن و امیدوارن که  دعاها و انرجی مثبت شون به گوش کائنات برسه. که  مطمئنم میرسه....

 

 

 پ ن : من یه عالمهههههه نظر تایید نشده دارم . ببخشید که انقد بی معرفت و بدم  . ببخشید که میام و بعد دیگه اصلا خبری ازم نمیشه . آی دی های اینستاگرامتون رو واسم بذارین چون من از فیس بوک رفتم و دیگه نمیتونم اونجا باهاتون در ارتباط باشم  . یه عالمه عشق و بوس و آرزوی سلامتی و خوشی برای تمام چشم هایی که اینجا رو میخونن :*

 

 

+ تــاریـخ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ساعـت 18:9 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام بچه ها !

من بالاخره آیلس دادم !

اونم دقیقا زمانی که زبانو کلا ول کرده بودم و آمادگی نداشتم !

امروز دیدم اینجا کلی خاک گرفته دلم نیومد چهار کلمه ننویسم شاید بازم اومدم

شاید تا نتیجه ی آیلس رو نیومده چیزی ننویسم

نمیدونم

:(

ولی میام

 

+ تــاریـخ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ساعـت 20:9 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من اومدم

کسی هست ؟ کسی نیست ؟ برم ، بمونم ، چیکار کنم  :دی

+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ساعـت 19:25 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تا اینجاش که امروز روز من نبود.اول که رفتم باشگاه یهو دیدم ای داد بیداد!  موقع حاضر شدن همینطور بی حوصله شال انداخته بودم  روی موهای باز و نه کلیپسی نه کش مویی چیزی  . هیچی دیگه تموم مدت رو تردمیل با یک دست یه وری موهامو نگه داشته بودم که پخش نشه رو گردنم هلاکم کنه . بعدشم رفتم پرس سینه استفاده کنم دستگاه واسم سنگین بود اومدم وزنشو تنظیم کنم که دست چپم موند زیر میله  و تمام وزنه ها فرود اومدن انگشتام . انقد این اتفاق سریع و وحشتناک افتاد که با اینکه بعد دو ساعت  انگشتم  داغه و باد کرده و  ناخنم بنفش شده ، همین که خورد یا فلج نشده خدا رو شکر میکنم .

خلاصه که  گذاشتنش لای کیسه ی یخ و من با چشای قرمز و آرایش پخش شده و  ورزش نکرده اومدم خونه  . از لج نسکافه درست کردم یا یه عالم بیسکوییت پتی بور خوردم و الانم  یه دستی  بخشه خونه تکونی رو از اتاق خودم و کشو های لباسم شروع کردم و همزمان هم واسه خودم Modern family گذاشتم پخش بشه  تا یکم حال و هوام عوض شه و  ماجرای انگشتم کمی یادم بره .

اینم ناخن شکسته م





خدافظ دوس جونیا  :(

+ تــاریـخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ساعـت 19:28 به قـلـم Miss September

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اومدم ، اومدم !

با سورپرایز اومدم ! عکس دارم ، دعوام نکنین ،  دعوا کنین حق دارین.الان توضیح میدم :)

این دو هفته ازون دو هفته هایی بود که  هزار و یک چیز مزید بر علت میشن  لپ تاپ یک هفته گوشه ی خونه بیفته و  آدم  حتی درشو  مگر برای کارای ضرروری باز نکنه.  این دقیقا ماجرای من بود ! دقیقا ماجرای من با هزار تا علت سرشلوغی هم خوب هم بد.

علت بدش رفت و آمد های پشت هم من به دانشگاه شاید باشه .  وقتی با همسری دو تایی میریم چون با ماشین خودمون هستیم شلوارای نرم میپوشم و پاهامو جمع میکنم رو صندلی میشینم بی هیچ کفش و کتونی  برا همین  دانشگاه رفتن های یک روزه با  سمند های جاده ای بدترین قسمت زندگیه من بوده و  هستن چون بخاطر پوشیدن طولانی شلوار جین و کتونی پوست پاهام حساسیت پیدا میکنه دونه میزنه ، پشت بندش هم آنتی هیستامین و پشت بندش گیج و منگ بودن تا غروب روز بعد و به این ترتیب در نظر بگیرین که بعد اون ماجرا که با شوهرم رفتیم و برگشتیم و کار پروپوزالم حل نشد  ،  سه بار دیگه ش  خودم تنهایی مجبور شدم بیام و برم  ، هی بیام هی برم  تا بتونم با استادی که ایمیل جواب نمیده دو دیقه فقط حرف بزنم خیلی بهم بد گذشت  اصن خیلی  :(

و علت های خوبش تولد خواهر جانمان و یه اتفاق فوق العاده عالی از نظر شغلی برای همسرم بود که  جفتشون مراسم بودن و هی خرید و آرایشگاه  و همه چی قاطی پاتی بود . خدا کنه همه همیشه  دست به هر کاری میزنن عالی باشه براشون  همسر عزیزم هم همینطور  و حالا که اینجام یه سرس عکس که تو این مدت داخل گوشیم جمع شده بود رو میذارم. امید است که غیبت طولانیم جبران شه .


عکس ها به ترتیب زمانی


 وقتی من و دوست عزیز دل و خوشگلم میریم ویونا و برا اولین بار همدیگه رو میبینیم .  ازین خوشمزه ها میخوریم و از هر دری حرف میزنیم انگار هزار ساله همو میشناسیم . آخ دلم باز خواس .  از بین دوستا  هیچی دوست وبلاگی و  از بین  اسنک ها هیچی اسنک ویونا نمیشه.


 وقتی من و دوست جانم "شادی " یا همون شودی خودم  که  همه میدونن کدوم شادیه اما الان ادرس وبلاگش رو بذارم جیغ میکشه چون با اسم مستعار مینویسه میریم بیرون  و ازینا سفارش میدیم اما انقدددددددددددددد حرف واسه گفتن هست بین ما دو تا که هم بستنی شادی هم من جفتشون آب میشه و وا میره . وقتی ما  شب و روز تو وایبر در تماسیم فکرشو بکنین رو در رو چقد حرف واسه گفتن داشتیم چقدم جای دوستای وبلاگی گل و مهربون مشترکمون رو خالی کردیم . سفارش ها به ترتیب اولی مال شادی دومی مال من




وقتی شادی جونم واسم گل ولنتاین میده و شب تو مسیر برگشت بوی گل مریم با هوای شمال مخلوط میشه و تو بینی من میپیچه و چشام قلب قلبی میشه و تو دلم میگم اگه وبلاگم نبود یعنی من این آدمها رو ، این دوست ها رو هیچ وقت پیدا نمیکردم ؟؟؟؟


" پروست خوانی " برای وقتایی که سه ساعت پشت در استاد منتظر میشینم و زیر صندلیم  علف در میاد .


وقتی استادم دیر میکنه و تو این فاصله میرم میلاد نور هی پای استند گوشواره های دست ساز می ایستم و هی آرزو میکنم کاش همه شون مال خودم بود. خدایا این چه زندگیه که بین این همه   فقط باید یدونه انتخاب کنیم  :(

وقتی ناخونامو برای مراسمی که به مناسبت روز وکیل با همسرم دعوت هستم درست میکنم و همه تلاشمو میکنم رسمی باشه :/

وقتی همسرم وقت میکنه یه عصر کارو تعطیل کنه و ذوق زده میبرمش کافی شاپ و هی بهش غر میزنم بازی نکنه ولی در عین حال میدونم که bubble shoot چه بلای خانومان سوزیه  و تو دلم بهش حق میدم.



 من  و کیک تولد خواهرم که در اصل تولدش 4 اسفند هست ولی دیشب برگزار کردیم . این کیک رو  دوستش درست کرده و خونگی بود   و بی نهایت خوش مزه  و در کمال عذاب وجدان باب جان رو زدیم با چاقو تکه پاره کردیم

بیچاره باب
:(


 تا اونجایی که تونستم آپلود کردم دوست جون ها دیگه چشمم خسته شده . ولی خب  حقیقت تلخ برای شما اینه که من تو فاصله ی آپ کردن چای با دارچین و هل دم کردم و بعد تموم کردن این پست میخوام یه بخش دیگه ای از  این کیک که تو یخچالمه رو باهاش بخورم  ( چقد بدجنسم آخهههههه )   و حقیقت تلخ تر برای خودم اینه که فردا میرم باشگاه میبینم باز ازون روزی که مربی وزنم رو تو دفترچه م یادداشت کرد اضافه کردم و هی زمان تردمیل رو زیاد میکنم و عرق ریزان به خودم فحش میدم . آقا تو رو خدا  شما که عکسای منو میبینین اگه چاق شدم بهم تذکر بدین من خودم هر روز خودم رو تو اینه میبینم نمیفهمم مامانم و خواهرم و همسرم هم همینطور :دی

در ضمن تابلوئه که من بیشتر عکسا رو از اینستگرام خودم دزدیدم ؟ د دیگه ببخشید بابت تکراری بودن.  میبوسمتون و آخر هفته ی عالی و هفته ی عالی تری داشته باشین 



+ تــاریـخ جمعه نهم اسفند 1392 ساعـت 18:16 به قـلـم Miss September |

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------